در پست پیشین، شناخت مخاطب را شرط طراحی ارتباط فرهنگی دانستیم. اکنون پرسش بعدی این است: پس از شناخت مخاطبان، چگونه می‌توان شرایطی فراهم کرد که معنا فقط شنیده یا خوانده نشود، بلکه فرصتِ فهمیده‌شدن و تجربه‌شدن پیدا کند؟
برای پاسخ، باید از تمرکز صرف بر «پیام» فراتر رفت و به «میدان» نیز توجه کرد. میدان فرهنگی مجموعهٔ موقعیت‌ها، روابط و تجربه‌هایی است که در آن‌ها انسان با معنا روبه‌رو می‌شود و درباره‌اش می‌اندیشد یا دست به کنش می‌زند. خانواده، مدرسه، مسجد، محله، محیط کار، رسانه و گروه‌های دوستی، هرکدام بخشی از این میدان‌اند و می‌توانند بر دریافت پیام اثر بگذارند.
از این رو، طراحی میدان به معنای کنترل همهٔ رفتارها یا چیدن یک صحنهٔ مصنوعی نیست. مقصود، شناخت شرایط واقعی زندگی و ایجاد فرصت‌هایی است که در آن‌ها گفت‌وگو، همکاری و تجربهٔ مشترک بتواند شکل بگیرد.اگر موضوعی برای جامعه اهمیت دارد، صرفِ اعلام اهمیت آن کافی نیست؛ باید دید مردم در کدام موقعیت با آن مواجه می‌شوند، چه کسانی در آن موقعیت حضور دارند و چه تجربه‌ای می‌تواند فهم آن را عمیق‌تر کند.
این نگاه، مدیر فرهنگی را به بررسی رابطه‌ها و ظرفیت‌های موجود دعوت می‌کند. گاهی یک گروه محلیِ فعال، مربی مورداعتماد یا جمع کوچکِ پیگیر می‌تواند زمینهٔ اثرگذاری بیشتری فراهم کند تا برنامه‌ای بزرگ اما بی‌ارتباط با زندگی مخاطبان. ارزش چنین حلقه‌هایی در نزدیکی‌شان به تجربهٔ روزمره و توانشان برای تبدیل معنا به رابطه و کنش است.
برای طراحی مسئولانهٔ میدان، چند پرسش راهگشاست:
1- مخاطبان در چه موقعیت‌هایی با موضوع موردنظر روبه‌رو می‌شوند؟
2- چه موانعی مشارکت یا گفت‌وگو را دشوار می‌کند؟
3- کدام گروه‌ها و نهادهای محلی ظرفیت همراهی دارند؟
4-چگونه می‌توان نتیجهٔ مداخله را در تجربه و رفتار واقعی سنجید؟
بنابراین، میدان فرهنگی بخشی از خودِ فرایند ارتباط است. مدیر فرهنگی با شناخت مخاطب، روابط و موقعیت‌ها می‌تواند زمینهٔ دریافت و عمل را فراهم کند؛ سپس با مشاهدهٔ پیامدها، طراحی خود را بازبینی کند. در پست بعدی، به ابزار محوری این فرایند می‌پردازیم: روایت و پیامی که بتواند با مسئلهٔ مخاطب پیوند برقرار کند.