در پست نخست، مدیریت فرهنگی را تدبیر نسبت میان معنا، مخاطب و زمینهٔ اجتماعی دانستیم. اکنون باید یک گام به عقب برگردیم و بپرسیم: این نسبت دربارهٔ چه کسی شکل می‌گیرد؟ پاسخ، انسان است؛ انسانی که پیام‌ها را صرفاً دریافت نمی‌کند، بلکه آن‌ها را می‌فهمد، تفسیر می‌کند و در نسبت با تجربه و گرایش‌های خود به آن‌ها پاسخ می‌دهد.
از این منظر، شناخت انسان مقدمه‌ای نظری و عملی برای مدیریت فرهنگی است. اگر مدیر، مخاطب را فقط «گیرندهٔ پیام» فرض کند، تفاوت میان افراد و گروه‌ها را نادیده می‌گیرد. درحالی‌که فهم یک پیام به زمینهٔ ذهنی و اجتماعی مخاطب وابسته است: اینکه با چه پرسشی روبه‌روست، چه تجربه‌ای اندوخته، به چه کسانی اعتماد می‌کند و پیام را در چه محیطی دریافت می‌کند.
ما در این نوشتار بر چند مبنا تاکید می کنیم: واقعیت را باید مستقل از تصویرهای ذهنی و صورت‌بندی‌های قراردادی شناخت؛ انسان از فطرتی برخوردار است که در فهم و گرایش او نقش دارد؛ و برای شناخت پدیده‌های فرهنگی، نباید به ظواهر رفتار یا برچسب‌های آماده بسنده کرد. این مبانی، مدیر فرهنگی را به پرسش از ریشه‌ها و سازوکارها فرامی‌خوانند: چه چیزی در ذهن و نفس مخاطب تثبیت شده است؟ او با چه معنایی مواجه می‌شود؟ و این مواجهه چگونه به گرایش یا کنش راه می‌برد؟
در چنین چارچوبی، فطرت را نباید با سلیقهٔ لحظه‌ای یا واکنش آشکار افراد یکی گرفت. فطرت در این بحث، مبنایی برای فهم ظرفیت‌های انسانی و جهت‌گیری‌های ژرف‌تر اوست؛ اما شناخت آن، جای مشاهده و گفت‌وگو با مخاطب را نمی‌گیرد. مدیر فرهنگی برای تصمیم‌گیری، هم به مبانی انسان‌شناختی نیاز دارد و هم به شناخت دقیق موقعیت‌های واقعی زندگی.
نتیجهٔ مدیریتی این بحث روشن است: یک نسخهٔ واحد لزوماً برای همهٔ مخاطبان مناسب نیست. پیام فرهنگی باید با مسئله، زبان، تجربه و موقعیت مخاطب تناسب پیدا کند؛ بی‌آنکه اصل معنا به مجموعه‌ای از پسندهای زودگذر فروکاسته شود. این تناسب‌سنجی، نه امتیازی تزئینی، بلکه بخشی از شناخت مسئولانهٔ میدان فرهنگی است.
بنابراین، پیش از آنکه دربارهٔ ابزار تبلیغ، رسانه یا برنامه تصمیم بگیریم، باید مخاطب را انسانی صاحب ادراک و اختیار بشناسیم؛ انسانی که در شبکه‌ای از روابط و تجربه‌ها زندگی می‌کند و پیام را در همان بستر می‌فهمد. این اصل، پیوند میان انسان‌شناسی فرهنگی و شناخت مخاطب را برقرار می‌کند.
در پست بعدی، از شناخت انسان به سراغ خودِ میدان فرهنگی می‌رویم: چرا فرهنگ را نمی‌توان همچون دستگاهی مکانیکی اداره کرد و نگاه زنده و فرایندی چه تغییری در شیوهٔ مدیریت فرهنگی ایجاد می‌کند؟