مدیریت فرهنگی را نمی‌توان به برنامه‌ریزی مناسبت‌ها، تولید محتوا یا ادارهٔ نهادهای فرهنگی فروکاست. این فعالیت‌ها ابزارها و نمودهای مدیریت فرهنگی‌اند؛ اما موضوع اصلی، فهم سازوکار شکل‌گیری، انتقال و تداوم معناها و گرایش‌ها در زندگی اجتماعی است.
فرهنگ در خلأ پدید نمی‌آید و با صدور پیام نیز به‌تنهایی تغییر نمی‌کند. معناها در پیوند با تجربه‌های فردی و جمعی، روابط انسانی، نهادها و شرایط زندگی روزمره فهم و بازتولید می‌شوند. از همین رو، یک پیام واحد ممکن است در میان گروه‌های مختلف، دریافت‌ها و آثار متفاوتی پدید آورد. پیشینهٔ ذهنی، موقعیت اجتماعی، سن، محیط زندگی و میزان اعتماد مخاطب، در چگونگی مواجههٔ او با پیام نقش دارند.
این ملاحظه، تعریف وظیفهٔ مدیر فرهنگی را نیز گسترده‌تر می‌کند. مدیر فرهنگی فقط تولیدکننده یا ابلاغ‌کنندهٔ پیام نیست؛ او باید نسبت میان پیام، مخاطب و میدان اجتماعی را بشناسد. باید بپرسد: چه معنایی قرار است در جامعه تقویت شود؟ مخاطبان مختلف چگونه آن را دریافت می‌کنند؟ چه تجربه‌ها و رابطه‌هایی فهم آن معنا را ممکن می‌سازند؟ و چه عواملی مانع اثرگذاری یا تداوم آن می‌شوند؟
بنابراین، مدیریت فرهنگی پیش از انتخاب ابزار و طراحی برنامه، به شناخت دقیق موضوع خود نیاز دارد: انسان، معنا و زمینه‌های اجتماعیِ اثرگذاری. برنامه‌ای که بدون این شناخت طراحی شود، ممکن است اجرا شود و حتی مخاطب جذب کند، اما الزاماً به فهم عمیق‌تر یا تغییری پایدار در نگرش و رفتار نینجامد.
در مبانی این نوشتار که در پست های بندی سایت شخصی حقیر ارائه می شود، فرهنگ همچون واقعیتی زنده و پیوسته بررسی می‌شود؛ واقعیتی که در آن، دریافت معنا، شکل‌گیری گرایش و بروز کنش از یکدیگر جدا نیستند. این نگاه، مدیر فرهنگی را از سنجش کار بر پایهٔ شمار برنامه‌ها فراتر می‌برد و به ارزیابی نسبت میان هدف، مخاطب، زمینه و پیام فرامی‌خواند.
پس پرسش آغازین مدیریت فرهنگی این نیست که «چه برنامه‌ای برگزار کنیم؟»؛ بلکه این است: «چه وضعیت فرهنگی‌ای را می‌خواهیم بشناسیم و چه زمینه‌هایی می‌توانند امکان رشد و تحقق آن را فراهم کنند؟»
این پرسش، مدخل ورود به مباحث بعدی مجموعه است. در پست دوم، به مفهوم فرهنگ و نسبت آن با انسان، فطرت و شکل‌گیری ادراک خواهیم پرداخت؛ مباحثی که شناخت مخاطب و طراحی مداخلهٔ فرهنگی بر آن‌ها استوار است.