در روایت مربوط به اولوالالباب، مسیر معرفت با «فکر» آغاز می‌شود. خردمندان کسانی نیستند که صرفاً اطلاعات فراوانی جمع کرده باشند؛ آنان با اندیشه در حقیقت وجود، آفرینش، وابستگی انسان و مقصد زندگی، به محبت خدا می‌رسند.
در این مسیر، فکر اگر از سطح ذهنی و نظری فراتر رود، دل را روشن می‌کند. محبت خدا در قلب پدید می‌آید و این محبت، زمینهٔ لطف الهی را فراهم می‌سازد. سپس انسان از اهل فایده می‌شود؛ یعنی معرفت او برای زندگی، رفتار و تصمیم‌هایش اثر عملی پیدا می‌کند.
پس از آن، سخن او رنگ حکمت می‌گیرد. حکمت، فقط دانستن گزاره‌های درست نیست؛ بلکه قرارگرفتن هر چیز در جای خود و دیدن نسبت میان حقیقت، عمل و مقصد نهایی انسان است.
در ادامه، حکمت به فطنت و قدرت تشخیص می‌انجامد. انسان فطن، تنها مطالب را حفظ نمی‌کند؛ بلکه موقعیت‌ها را می‌شناسد، نتیجهٔ اعمال را می‌سنجد و می‌فهمد کدام میل، او را به خدا نزدیک و کدام میل، او را از خدا دور می‌کند.
این مسیر از فکر آغاز می‌شود، اما در فکر متوقف نمی‌ماند. فکر باید به محبت، محبت به عمل، و عمل به مشاهدهٔ قلبی و یقین برسد. دانشی که در زندگی انسان اثر نگذارد، هنوز به مرحلهٔ معرفت کامل نرسیده است.